ذهن ما

نمی گویم هر کاری شدنی است. نمی گویم هر مشکلی راه حلی دارد. نمی گویم هیچ چیز ناراحت کننده نیست. اما گاهی نگاه منفی مان آن قدر ما را از تصور اتفاق های مثبتی که می خواهد بیفتد غافل می کند، گاهی آن قدر در اضطراب اشتباه کردن فرو می رویم، گاهی آن قدر فقط به احتمال های بدی که امکان دارد بیفتد فکر می کنیم، که اگر فکر می کردیم هر کاری شدنی است، هر مشکلی حل شدنی است، و هیچ چیز ناراحت کننده ای وجود ندارد، فاصله کم تری با واقعیت داشتیم. اگر کمی صبر داشتیم، اگر میتوانستیم آرامشمان را حفظ کنیم، اگر خودمان را بزرگتر از مشکلات می دانستیم خیلی کم تر در راه رسیدن به خواسته هایمان اذیت می شدیم. خیلی از کارها در نهایت به نتیجه می رسند چه با نگرانی و چه بی نگرانی. نگاه ما در این میان تنها میزان رنجی که می بریم را تعیین می کند.

همه چیز در ذهن ماست

برای خیلی ها سخت است درمان شناختی رفتاری را که به نظر ساده می نماید کلید درمان رنج های سخت خودشان یا بیمارانشان بدانند. اما من به این باور رسیده ام که آن چه در ذهنمان از واقعیت ها تشکیل می دهیم نقش بسیار مهمی در احساس ها و رفتارهای پسایند آن دارد. می دانم حقایقی مستقل از آنچه در ذهن ذهن ما هست نیز وجود دارد، البته که این جمله کاهش گرایانه است، اما نقش ذهن را آنقدر پررنگ می بینم که دوست دارم همواره به خودم یادآوری کنم که “همه چیز در ذهن ماست”

خواب، بیداری، فراشناخت

نمی دانم، دقیقا یادم نیست که این مثال رو از چه کسی شنیدم. گاهی وقت ها که آدم خواب بدی می بینه مثلا اینکه یک حیوان دنبالش کرده، داره غرق میشه، و یا از پرتگاه پایین می افته و خیلی چیزهای دیگه. گاهی وقت ها در عالم خواب آدم دنبال انواع راه حل هایی برای حل مشکلش می گرده. برای فرارکردن، برای دنبال نجات گشتن، گاهی وقت ها فکر می کنه در عالم خواب که چه طور شد که این طور شد، گاهی وقت ها تصمیم می گیره در همون عالم که مثلا فلان کار رو دیگه نمی کنم یا فلان جا دیگه نمی رم و یا امثال اون ها. اما واقعا چاره چیه؟ خوب اینجا خیلی ساده است، بدون هیچ تلاشی، وقتی آدم از خواب می پره همۀ مشکلات می رن، مسأله حل میشه. میشه این طور گفت راه حل کابوس خارج از خوابه!

در لحظات کابوس هیچ وقت می دونستید چند لحظه دیگه همه چیز تموم میشه

همۀ نکته همین جا است. اگر مهم ترین مفهوم نباشه، یکی از مهم ترین ها در رواندرمانی و روانشناسی و شاید هر علمی اینه که به دنبال جواب ها خارج از فضای معمول بگردیم. بگذارید چند نمونه بیاورم:

  • شناخت درمانی کلاسیک راجع به افسردگی چی میگه ؟ این که متوجه بشیم هر فکری که در سر ما میاد واقعیت نیست. باورهای ما و حال خوب و بد ما اون ها رو تحت تأثیر قرار می دهند، حتی وضعیت های زیستی ما، تغذیه، داروها، و هورمون ها. اینکه علت حال بد ما موقعیت های ما نیستند، بلکه چیزهایی هستند که ما در سر داریم و همۀ اون ها لزوما واقعیت نیستند. اینکه در برابر یک پدیده دو آدم می تونن تفسیر کاملا متفاوتی داشته باشند. این که میشه لحظاتی احساس کنیم تمام دنیا سیاه و تیره شده و هیچ لذتی وجود نداره اما افکار ما حقیقت نداشته باشند.
  • خانواده درمانی سیستمی چی میگه ؟ میگه خیلی وقت ها کارهایی که خانواده ها برای مدیریت مشکل کودک یا نوجوانشون انجام می دهند، خودش موجب به بدتر شدن اون مشکل می شه. صحبت از راه حل های درجه دوم (مرتبه دوم) راه حل هایی که کل سیستم رو در نظر بگیرن به جای فقط جزیی از اون. وقتی کودکتون دائما پای تلویزیونه، قوانین سفت و سخت وضع کردن برای اون همیشه جواب نمی ده، گاهی باید فهمید چرا درس خوندن براش لذت بخش نیست. آیا از مدرسه خوشش میاد؟ آیا معلمش رو دوست داره؟ راه حل خیلی وقت ها اینجا نیست و اونجا است.
  • در درمان افکار وسواسی چی گفته میشه؟ افکار ناخوشایند و مزاحمی که مکررا به ذهن می رسند و شخص دائما دوست داره اونها رو کنترل کنه و از ذهنش خارجشون کنه، اما هر چه قدر بیش تر تلاش می کنه کم تر نتیجه می گیره. جالب اینجا است که در نظریه کنترل شناختی گفته می شه اصلا علت اینکه شخص زیاد به این افکار توجه می کنه و اون افکار به شکلی که اون رو خسته می کنن به ذهن اون می رسند، همین کنترله، اگر من به شما بگم یک دختر موقرمز رو تصور نکن، اولین چیزی که توی ذهن شما میاد همین دختر موقرمزه. درمان موفق وسواس فکری و عملی مواجهه به همراه جلوگیری از پاسخه یعنی همزمان با مواجه شدن با افکار مزاحم تلاشی برای کنترل اون ها نکردن! درست همون موقعی که به بیمار یاد می دیم که دست از کنترل افکار برداره، افکار مزاحم کم تر اذیتش می کنن و به تدریج کم تر هم میشن!

و مثال های بسیار دیگه ای که وجود داره. من به خاطر زمینۀ علمی خودم از روانشناسی بالینی مثال زدم. اما در سایر حوزه های علمی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی می توان مثال هایی زد که برای اینکه راه حل مسأله رو پیدا کنید باید فراتر از مسأله بهش نگاه کنید. باید دید بازی داشته باشید. باید روی سوال تمرکز نکنید. کمی بروید عقب تر. به قول یکی از اساتید با گوش سوم بشنوید. ناظر سوم شخص باشید. حتی در مورد افکار، احساسات و اعمال خودتون.  همۀ این ها رو با اغماض میشه فراشناخت (meta cognition) نامید. هر چند من تعریف علمی دقیقش رو نمی دونم. اما شناخت بر شناخت. شناخت بر آن چه در ذهن ما می گذرد. توانایی کشف الگوهای معیوب در ذهن و تلاش برای بهبود اون ها. تلاش برای بیدار شدن از خواب. برای فهمیدن اینکه این یک خوابه. راستی هیچ وقت موقع خواب آگاهی داشتید که خواب هستید. در لحظات کابوس هیچ وقت می دونستید چند لحظه دیگه همه چیز تموم میشه. پس شاید بیدار شدن کار راحتی نباشه وقتی باید در بیداری بیدار شد.

 

یک سایت دیگر با وردپرس فارسی